آخرین خبرها
خانه / ادبيات / محمد رضا رحمانی

محمد رضا رحمانی

Untitled-1
محمد رضا رحمانی را از سال 1381 می شناسم. زمانی که برای همکاری در ساخت فیلم کوتاه گاری شکسته از او دعوت کردم. از شهاب رضویان هم سپاسگزارم که این آشنایی را باعث شد.

درست اوایل آشنایی ما بود که دو کتاب به من هدیه داد. نخست «بانوی اردیبهشت» بود و دیگری «دانستن این همه سکوت». دو مجموعه شعر که قبل از رسیدن به دست مردم نایاب شد. حتی نسخه‌ای از آن به دست کسی نرسید. کمی این‌سوتر برگزیده اشعار این دو کتاب در یک صفحه‌ی صوتی با عنوان «دلواپس تو نیستم» منتشر شد. با صدای خود او و موسیقی پیروز ارجمند.

سروده های این مرد کنج خلوت گزیده و فرهیخته حس دردهای امروز ماست. گاه در برخی از نوشته هایش احساس می‌کنیم خود ما قبلا چنین چیزی سروده‌ایم و رفته‌ایم و در زمانی دیگر او بازسرایی چیزی آشنا کرده است.این قدر گاه به دل ما نزدیک است.

وقتی که او می گوید:

«چیزی که ویرانمان می‌کند

پاییز نیست

حوصله‌های کوچک ما و آرزوهای بزرگ ماست»

یاد خودم و مردم  دور و برم می افتم ….یاد مردم امروز.

 

از کتاب بانوی اردی بهشت: شعری با عنوان می ترسم

*

میان این همه تاریکی

پاییز

خاکستر

وکلمات مهجور

شادی تاچایی عصرانه ادامه پیدا نمی‌کند

حتی اگرمثل روزهای نخستین صدایم کنی

باید خیلی ساده باشم

که سراغ باغ را

ازباد بگیرم

می‌دانم لازم نیست نام رودی را بدانم

تا بتوانم گریه کنم

وتوهیچوقت نمی خواهی باورکنی

که مرگ

سلطنتی ابدی دارد

وما به احترام اوکلاه ازسربرمی داریم

ونمی‌خواهی برایم بگویی

چرا بعدازآمدن پاییز

خوشبختی وچشم های تو

نایاب می شود

حالا من چگونه بقعه‌ی بایزید را خواب ببینم

وقتی عمرعشق ورویا

این قدرکوتاه است

وقتی زمستان زودترمی آید

وما پایان جهان را نمی دانیم

لابد می خواهی بگویی

حضورهمیشه مرگ نگذاشته است

که میان شب وروزفرق بگذاریم

باشد

این هم بهانه ی دیگری

برای نیامدن صبح

– ازروزنه‌ی چشم های تو       

                       به خانه من

برای دوری من از پسرم

که «امپراطوری لیلیپوت‌ها را قبول دارد»

و گم شدن حافظه‌ی تابستان را

تو را رنجانده‌ام

می‌دانم

حالا پیراهنت را بپوش

می خواهم هنگام نوشیدن چای

از شکوفایی مرگی بگویم

که در نگاه ماه کهن سال دیده‌ام

از گیسوان بریده‌ی زنانی

که سیگارهای اشنوی قدیمی را

بیشتر از مردان دوست دارند

از پاییز

که در روزهای دنیا راه می رود

و از مادرم

که شب را زیر سپیدی گیسوانش پنهان می‌کند

تا من نترسم

 

شعری دیگر به نام سبدی خاکستر

 

*

هیچ چیز تغییر نکرده است

به جز جریان باد

و علف‌های هرزی

که بر گورهای قدیمی می روید

…..

هیچ چیز تغییر نکرده است

و این باید پیشگویی غم انگیزی

برای پایان جهان باشد

 

 

از کتاب دانستن این همه سکوت

 

می‌گویی:

چراغ را که در باد بگیرانیم

شب رهایمان نمی‌کند

غبار کتاب‌های خطی را هم

که گرفته باشیم

ماه، از عمر باغچه می‌کاهد

می‌گویم:

هنوز دو سه شمعدانی در بهار خواب داریم

بیا کنار آیینه بایستیم

و سفره‌ی دل مان را

باز کنیم برای گل و نور.

می‌گویی:

اگر بهار نیاید….

 

و باز کاری کوتاه:

 

دلواپس تو نیستم

به خاطر بارانی

                 که می‌بارد

 

 

درباره‌ی admin

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

چهار × پنج =