آخرین خبرها

سکوت بره ها

از گذشته تا به امروز فکر کنم فقط دو فیلم باشد که بیشتر از ده بار آن را دیده باشم. یکی از آن دو “سکوت بره ها” است.

سال اول دانشکده بود. سال 1370 که فیلمخانه‌ی دانشکده فیلم را پخش کرد. آن زمان ویدیو پروژکتور تازه وارد کشور شده بود اما دانشکده ی ما به آن مجهز نبود. ویدیو سی دی هم  هنوز وجود نداشت. یک نسخه ی تکثیر شده وی اچ اس را با کیفیت رنگ مغشوش بر صفحه ی تلویزیون 21 اینچ در سالن تماشا کردیم. همزمان با  دیگر کشورها. صدای فیلم هم به درستی گوشمان نمی رسید. فکر کردم چه فیلم درهم برهمی را به اسکار برده‌اند.! خسته کننده و بی رمق.

سال بعد دانشکده یک ویدیو پروژکتور سه لنز نصب کرد. دستگاهی که در زمان خودش عالی بود. برای اولین بار فیلم های سینمایی را می توانستیم روی پرده ببینیم. هر چند که فیلمها نسخه های کپی شده ی وی اچ اس بودند با کلی افت کیفیت اما برای آن زمان خودش هیجانی داشت.

اما اولین اتفاق که ما را انگشت به دهان کرد روزی بود که بهروز افخمی با خود یک نسخه اصلی وی اچ اس از فیلم “سکوت بره ها ” را به دانشکده آورد و  برای جلسه نقد و بررسی با پروژکتور دانشکده پخش کرد. نوارهای اریجینال آن زمان کیفیتی در حد ویدیو سی دی داشتند. برای بچه های امروز کیفیت ویدیو سی دی یعنی افتضاح. اما زمان ما تازه ترین تکنولوژی بود که هنوز به کشور وارد نشده بود و کیفیتش در نظر ما آخر کار بود و بهتر از آن را نمی شد تصور کرد. مبهوت شدیم از این که یک فیلم را با این کیفیت بی نظیر توی ایران می بینیم! اولین صحنه ی فیلم صحنه‌ای بود که کلاریس شخصیت اصلی فیلم در جنگل می‌دود.

حالا برای اولین بار موسیقی متن، رنگ آبی غالب صحنه و صدای قدمها و نفس نفس زدن بازیگر را می دیدیم و می شنیدیم . مگر نه این است که سینما تصویر و صداست وگرنه قصه را توی کتاب ها می‌خوانند یا پای نقل نقال می‌شنوند. از خود پرسیدم آن فیلمی که به این نام سال گذشته دیده‌ام آیا همین فیلم بوده‌است؟ همه‌ی سالن سکوت بود.سینما جادوی خود را آغاز کرده بود.برای دومین بار اما در واقع اولین بار فیلم را دیدم. این بار مدام با خود می‌گفتم این موسیقی متن چطور به ذهن موزیسین رسیده است. جادو بود نه موسیقی. ترجمه ی همه‌ی فیلم بود به صدای ساز. تازه به دقت بازی “جودی فاستر” و “آنتونی هاپکیز” را دیده بودم. حس حرکت‌های استیدی کم فیلم روی پرده به خوبی لمس می‌شد و این فیلم کار خودش را کرد. من دانشجوی 21 ساله‌ی سینما حس کردم تسخیر شده‌ام. رفتم و رمان “سکوت بره‌ها” اثر ” تامس هریس″ را خواندم. دوست داشتم بیشتر درباره‌ی این فیلم بدانم.

همان سال یک ویدیوی وی اچ اس را به شکل قاچاق! خریدیم . در خانه قایم کردم. و بلافاصله یک نسخه از فیلم را تهیه کرده و به تماشای مکرر آن پرداختم. اما حیف با این که فیلم یک کپی ان تی اس سی بود باز کیفیت قابل قبول نبود. اما لذت داشتن این فیلم در ملک شخصی برای من در حد مالکیت های بزرگ لذت بخش بود. و چون مثل الان هزاران فیلم ندیده در کامپیوتر من بیهوده فضا اشغال نکرده بودند تا خلا روانی مرا پر کنند، این فیلم را بارها دیدم.

سال سوم دانشکده بودم که رفتیم فیلمخانه ی ملی و یک نسخه‌ی سی و پنج میلیمتری این فیلم را روی پرده دیدیم. و باز برای اولین بار انگار این فیلم را می دیدم. به دو دلیل یکی این که کیفیت نسخه‌ی سلولویید روی پرده‌ی سینما یعنی کیفیت اصلی فیلم و این ده ها بار برتر از بهترین نسخه‌ای بود که دو سال پیش در دانشکده دیده بودیم. و دیگر این که این فیلم بعد از سه سال هنوز برایم معما بود. لذت دیدن فیلم در آن فضا همیشه در خاطرم هست.

همان سال شهرداری منطقه‌ی پنج در تهرانپارس فیلم را با همان نسخه‌ی سینمایی پخش کرد و باز با اشتیاق برای دیدن آن رفتم. انگار نه که این فیلم را برای دهمین بار می دیدم.

سال 78 یک دستگاه وی سی دی خریدیم. تازه قیمت این دستگاه در حد توان خرید من شده بود. 250 هزار تومان! و بلافاصله‌ی دنبال نسخه ی وی سی دی این فیلم گشتم و باز همان ماجرا. با تغییر تکنولوژی بار دیگر فیلم را روی نسخه‌ی دی وی دی دیدم و با آمدن نسخه‌های کیفیت بالای جدید آن را دانلود کردم. دوست دارم برای فکر کنم شانزدهمین بار آن را در منزل با کامپیوتر پخش کنم و با پروژکتور روی پرده ببینم.

 ]

هنوز نمی‌دانم دقیقا دلیل این همه دوست داشتن کجاست؟ خیلی درباره‌اش فکر کردم. شاید این جادوی خاصی از جادوگر سینما برای سحر من بوده‌است. فیلم سرتاسر حسابگری فیلمساز برای تنظیم ریتم، فضا سازی بدون هیچگونه خودنمایی و تکنیک پنهان ولی قدرتمند است. فیلم یک اثر به شدت حساب شده اما فاقد هر گونه خودنمایی برای ابراز وجود فیلمساز است. انگار همه عناصر هم رنگند. بازی، نور و رنگ، صدا و موسیقی، تدوین و حرکت دوربین همه راحتند. هیچ عنصری بر عنصر بعدی تحمیل نشده و هیچ چیز یکدستی و لحن خاص فیلم را خدشه دار نمی‌کند.

من از منظر خودم و با حس زیبایی شناسی به کار نگاه می‌کنم و وقتی فیلم را می‌بینم به سیاست تو.جه ندارم. این که پایان فیلم “هانیبال لکتر”  به کشور هاییتی فرار می‌کند و در فضای سرد با مردم آن کشور یکی می‌شود. و این که پیدایش این آدمخوار آمریکایی (فیلمساز بر کشور آمریکا تاکید دارد) یک موردشخصی و روانی قلمداد شده است نه پدیده‌ای اجتماعی.

درباره‌ی سعید شاه حسینی

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*