آخرین خبرها
خانه / همه چیز در گذر است / همه چیز در گذر است

همه چیز در گذر است

 

Untitled-1

كودكي ام پشت ميز هاي كهنه دبستان و در حسرت داشتن بسياري از مواهب گذشت.كه يكي از آن ها ديدن يك فيلم در سالن تاريك سينماي شهرمان بود .كه براي من مكاني بود ممنوع و مادر هرگز نمي توانست مرا در آن جا تصور كند.تابستان ها به ولگردي در حاشيه شهر و بازي در خاك و خرابه ها مي گذشت و بازي فوتبال .ورزشي كه بعدها از آن متنفر شدم. يك خانواده معمولي و لي خلوت.بر خلاف آنجه در اطراف من بود.يك خواهر كوچك  يك برادر كه در نو جواني من به ما پيوست و در نو جواني خويش از ما جدا شد و براي هميشه پيش از آن كه بتواند سومين فيلم را براي من بازي كند.يك زندگي معمولي.پدرم راننده بود .از زماني كه خود را شناخت.و من هميشه نگران بازگشت او در آخرين لحظات شب.كه آيا او باز خواهد گشت؟ مادري خانه داركه تمام تلاش خود را به كار برد تا ما اندكي متفاوت تر از همسايه ها زندگي كرديم و  آينده اي بسيار متفاوت تر را دست يافتيم. و به ياد ندارم كسي از او رنجيده باشد.همه را دوست مي داشت و فكر مي كنم همه نيز او را دوست مي داشتند.در مدرسه اي ابتدايي را تمام كردم كه از بچه هاي آن تخس تر در اراك يافت نمي شد. در بد ترين محله هاي آن. شاگرد زرنگي بودم. يكي از سه شاگرد زرنگ مدرسه. البته زرنگ در میان همان بچه هایی که گفتم. پسر عمويي داشتم هم سن و سال خود  بي او لحظه اي را نمي توانستم سپري كنم.و بچه محل هايي كه من درس خوانشان بودم.ولي در شرارت چيزي در من  كم نبود.تيله بازي هاي تابستان و برف بازي هاي زمستان هاي سهمگين اراك همه و همه گذ شتند و كودكي در نگاه حسرت آلود من به گذشته پيوست.

آغاز امروز از دوراني بود كه بي‌آن‌كه بدانم چرا از نمايش و بعدا سينما به شدت لذت مي بردم. و شديدا شيفته داشتن يك دوربين عكاسي بودم. و اين مربوط به دوران 10 سالگي به بعد بود.آن زمان اكبر عالمي برنامه‌اي در تلويزيون داشت به نام (( آن روي سكه )) و پيش از آن دو برنامه به نام هاي  (( جادوي سينما )) و (( فانوس خيال )) بود كه  نديدن حتي يك قسمت از آن ها برايم قابل تصور نبود. و اين دوران تا 17 سالگي به ابراز علاقه‌هاي خام و اوليه گذشت. و آن نيروي نهفته، در تئاتر مدرسه و روز نامه ديواري و سرودهای انقلابی  تخليه شد بي آن كه فضا يا امكاناتي براي محك آدمي موجود باشد. سال اول راهنمايي تحصيلي بودم كه دوستانم را ترغيب كردم كه با كمك هم چند نمايش راديويي كوچك درست كنيم و من آن ها را ضبط كردم با ضبط صوت قراضه خودمان و ضبط صوت قراضه تر عمویم كه موسيقي متن زندهپخش مي كرد. هزينه اين برنامه فقط باطري بزرگ بود و يك كاست بيست توماني که البته برای من هزینه‌ای سنگین بود.. و دوران نو جواني پر بود از اين گونه رويداد ها كه فكر مي كنم براي همه هم همين طور بوده است. مثل تلاش براي  ساختن يك آپارات نمايش فيلم كه يك رويايي ديوانه كننده بود.و هيچ وقت هم ميسر نشد.و…..

سال 1367 با انجمن سينماي جوان آشنا شدم و به عنوان هنر جو مشغول به یادگیری شدم. نصف روز درس و نصف ديگر سينما. همه چيز ما شده بود همين. شب‌ها روي كاغذهاي فيلم‌نامه به خواب مي رفتم و روز را به انتظار تمام شدن درس‌هاي خشك رشته رياضي و فيزيك به سر مي بردم تا به خانه بيايم و در تاريك خانه من درآوردي كه در دخمه اي در خانه قديمي‌مان  درست كرده بودم و با آگرانديسور كه خود ساخته بودم مثلا چيزي شبيه عكس را چاپ كنم. و در همين دوران اولين فيلم كوتاه خود را ساختم به نام (( مي‌خو.استم بدانم ))  يادش بخيرسينماي هشت ميليمتري. ديگر هر شش ماه بود و يك فيلم هشت ميليمتري.آن وقت‌ها مي‌خواستيم با دوربين هشت ميليمتري و با هفده سال سن بن هور و جنگ ستارگان بسازيم اما زمان به ما فهماند كه يك من ماست چه قدر كره دارد! با اين حال كاري ديگر را ميان برف و يخ كشنده اراك در يك روستا ساختيم و هيچ گاه به اين فكر نميشد كه اين همه رنج براي يك نسخه هشت ميليمتري!؟و اين فيلم به من گوشزد كرد كه تو از ديگران كمتر نيستي.آن سال ها و بعد از آن براي هميشه تنها نزديك خلوت خويش را سينما يافتم و موسيقي. باخ، بتهوون، موتسارت، و… در آخرين سال دبيرستان فيلم كوتاه هشت ميليمتري (( سايه ديروز)) را ساختم كه اي كاش نسخه اصلي آن در انجمن سينماي جوان گم نمي شد! چرا كه برايم خاطره اي است هميشگي. چهار جايزه جشنواره نهم سينماي جوان به صورت مستقل و مشترك به اين فيلم تعلق گرفت و براي اولين بار احساس كردم كه دارد يك خبر هايي مي شود و بلا فاصله همان سال دوره كارشناسي سينماي دانشگاه هنرو بعد بلا فاصله كارشناسي ارشد  پذيرفته شدم و باز فيلم هاي هشت ميليتري و جشنواره ها و جايزه ها كه هنوز هم فكر مي كنم چندان جدي نيستند. شش سال دانشكده با اندكي مطالعه در وادي سينما و اندوختن كمي تجربه وساخت چند فيلم شانزده ميليمتري سپري شد. تمام مدت دانشكده تلاش كردم تا بتوانم مركز گسترش سينماي مستند و تجربي را قانع كنم كه فيلم نامه‌اي را مثل همه تازه وارد ها كارگرداني كنم و هيچ وقت تا به امروز چنين چيزي ميسر نشده است! من هم مانند همه براي خود ديدگاهي داشتم و تلاش مي كردم كه سينمايي بيابم از آن گونه كه بتواند ازآن خود من باشد. و اين شايد  بزرگ ترين مانع من بود! به هر حال اگر چيزي به اسم دگرگوني آن هم به تدريج در زندگي خود ببينم آن را وام دار بزرگاني مي دانم كه مستقيم و غير مسقيم از وجودشان بهره بردم.و امروز خود را در برابر وسعتي مي بينم كه مرا هيچ مي انگارد. نه اين كه آن وسعت مرا هيچ بينگارد كه خود، اين كو چكي را تا مغز استخوان حس مي‌كنم. امروز در كلاس درس گاه براي دانشجويان از سينما صحبت مي‌كنم اما دلم مي لرزد از اين كه چگونه جرات مي كنم درباره چيزي صحبت كنم كه از آن هيچ نمي‌دانم.

همه چیز در گذر است.گویی خواب بودم.گویی خواب هستم. یادم می آید آخرین جملاتی را که در یکی از فیلم‌هایم مرد متشخصی به نام امیر ساعی درباره ی خودش می گوید که چگونه یکی از استادان قلمزنی ایران شد. آخرین جملاتش این است: “عشق. امان از این عشق.”

 

درباره‌ی سعید شاه حسینی

9 نظر

  1. زیبا بود
    این قسمت هایش که دیگر اصلا من بودم اوج همذات پنداری من با نویسنده:
    و بچه محل هایی که من درس خوانشان بودم.ولی در شرارت چیزی در من کم نبود
    روز را به انتظار تمام شدن درس‌های خشک رشته ریاضی و فیزیک به سر می بردم
    و امروز خود را در برابر وسعتی می بینم که مرا هیچ می انگارد.

  2. زیبا بود
    این قسمت هایش که دیگر اصلا من بودم اوج همذات پنداری من با نویسنده:
    و بچه محل هایی که من درس خوانشان بودم.ولی در شرارت چیزی در من کم نبود
    روز را به انتظار تمام شدن درس‌های خشک رشته ریاضی و فیزیک به سر می بردم
    و امروز خود را در برابر وسعتی می بینم که مرا هیچ می انگارد.

  3. سلام. بسیار بسیار عالی.هر روز که می گذرد چنان اتفاقاتی دست به دست هم می دهند که خودم را در برابر شما کوچک و کوچک تر میبینم و در اندیشه ام شما را بزرگ و بزرگ تر.و هیچ گاه در تصورم نمیگنجید که استاد من چنان زندگی کرده است و با رنج های زیاد.و فراموش نمیکنم کار بسیار ناشایسته امروزم را که بدون اجازه به حرف های شما درباره موسیقی گوش دادم.

    • سعید شاه حسینی

      درود بر شما. شرمنده می کنید. به هر حال همه ی ما تجربیات و دنیایی داریم. باز هم از لطف شما سپاسگزارم.

  4. سلام.
    امروز برای دومین بار این متن را خواندم.و برای دومین بار اشک از چشمانم چکید.و من نمی دانم چه سری در بطن این نوشته نهفته است. آنچه قبلا گفتم تماما حقایقی بود که از درون من درباره شما بیرون آمده است.

  5. باید تشکر کرد بابت نوشتن این متن ..اما اینم باید گفت که شما در برابر وسعتي که می بینید واقعا بی نظیرین استاد

  6. بخشي از خاطرات خودت

    سعيد جان عزيز! خوشحالم كه در اين سفر جادويي به سينما و از سينما، چندسالي را در كنارت بودم و مشعوف از اينكه در بخشي از خاطرات سينماي جوان ان سالها، حقير نيز نقش هايي كوچك داشته است. همين الان هم از بزرگان سينمايي هرچند شايد فيلم بزرگ در معناي عرفي كلمه نساخته باشي. بزرگي به توليد بزرگ نيست، به قلب بزرگ و وسعت نگاه و عمق انديشه است كه يكجا در تو جمع شده است. عزيز دل هستي، عزيز باشي و عزيز و يرگ بماني: بزرگي و با تمام افق هاي باز نسبت داري و حرف زمان را تو خوب مي فهمي!

    • سعید شاه حسینی

      ابوالفضل عزیز چیزی برای گفتن ندارم. مدام نوشتم و باز پاک کردم. چرا که پاسخی درخور که برازنده ی چون تو باشد و بیانگر دل من نیافتم . فقط ساده ی و راحت می گویم خوشحالم که آن سالها با تو گذشت و یاد آن روزها گرامی که تو و من بدون درنگ بعد از درس و مدرسه به دلبستگی مشترکمان می پرداختیم. فیلم می دیدیم. و بیشتر می خواندیم و حرف می زدیم و گاه با هم فیلم می ساختیم. با همان سادگی بی آلایش نوجوانی. و خوشحالم که آن روزها از دست نرفتند و تو همچنان هستی و من همچنان حس همان کوچه های خاکی را دارم حتی در این روزها که تو در اوج خود هستی و “مردی هستی که بسیار می دانی”.

  7. کلمه به کلمه ی این واقعیتِ شیرین ملموس و باورکردنی بود جز همان قسمتی که نوشته بودین در کودکی هم جز کودکانی بودید که کودکانه هایتان را با شلوغی ابراز کرده اید…
    و اما سالِ ورودتان به سبنما جوانان…۱۳۶۷… دقیقا سالِ تولدم…
    امسال ۳۰ سال می شود که سینما افتخارِ حضورِ شما رو داشته که بعدها هنرجوها و دوستدارهایِ سینما از برکتِ حضورتان درکِ سینما رو با لذتِ بیشتری تجربه کنن…
    کاش دنیا استاد شاه حسینی های بیشتری رشد می داد…

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*